کدام راز؟

دهن دره ای می روم. چـادر نماز را روی سرم می اندازم. سجاده را باز می کنم. دلم هُری میریزد. مُهرِ کربلا…دو نیم شده است. مُهر کوچک تر جایش را پر می کند. قامت می بندم. دست ها را سه بار تا گوش بالا می برم. دست دراز می کنم ادامه مطلب…

کفر درونی

گفتند خیلی ها بودند که کافر شدند. فلسفه تو را به الحاد می کشاند.  طاقت نیاوردم. کلاس های فلسفه برایم قطعه ای از بهشت بود. گاه مطلبی جدید سرچشمه ای می شد در چشمه ی چشمانم. همان جا، پای صحبت استاد سرریز می کرد و روی دامنه ی گونه هایم ادامه مطلب…

گوشه چادر

قدم هایش، تبسمش، گوشه ی چادری که باد با آن بازی اش گرفته بود. اما آن ستون، آن موجودِ ظریف و لطیف، باد بازیگوش را توی خُماری گذاشته بود. پسرک و دخترک دورش می چرخیدند و صدای خنده هاشان دایره را پُر کرده بود. باد صدایش را رقصان به گوش ادامه مطلب…